برو بچز به پیشنهاد پاتریک قرار گذاشتیم بریم کوه. یکی از کوههای نزدیک زوریخ که از جمله کوههای آلپ باس باشه. با این تفاوت که سبز سبزه!

صبح ساعت ۸ راه افتادیم. بچه ها ماشین آوردن و پاتریک هم ماشین آورده بود. سوار شدیم و رفتیم. من هم تو ذهنم کوه نوردی های تهران خودمون بود. چون از پاتریک پرسیده بودم قضیه چیه و اونم گفته بود که ایزیه! ما هم یه کتونی آدیداس صفر کیلومتر پاکردیم و اومدیم. البته دیشبش پاتریک نقشه کوهنوردی رو ایمیل کرد و برنامه زمانی رو به طور دقیق توضیح داد.
رسیدیم اول ماجرا. هی رفتیم، هی رفتیم، تموم نمیشد که هیچی این آقا پاتریک گازشو گرفته بود داشت میرفت و یه تنفس هم نمیداد. تا رسیدیم به ایستگاه تلکابین. نه ایستگاه به سمت بالا ها! به سمت پایین. یعنی ته ایستگاه به سمت بالا رسیده بودیم و با تلکابین میشد رفت پایین. منم گفتم ایول. یه درازی میکشیم و یه کبابی و حال و حول و پایین. پاتریک گفت بریم بالا تر استراحت کنیم. من گفتم ایول. میریم بالاتر استراحت میکنیم و بعد برمیگردیم پایین. رفتیم بالاتر نشستیم به خوردن که بعد پنج شش دقیقه گفت: خوب پاشید مسیر رو ادامه بدیم! 
منم گفتم یه تیکه دیگه حتما مونده تمومه ماجرا خلاصه. نگو نصف بیشتر مسیر مونده! راه افتادیم از رود خونه گذشتیم و نفس نفس زنان رسیدیم بالای یه کوه. نصف بچه ها حدود پونصد متری از ما عقب افتاده بودن که پنج شش دقیقه صبر کردیم اونها هم رسیدن بالا. گاراف (اهل نیویورک،لیسانس و فوق از کمبریج و دکترای کمبریج رو یکم خونده و بعد انصراف داده اومده اینجا) دراز کشید رو زمین و به پاتریک گفت:! I AM DONE به قول رفقا شهامت داشت که اعلام کنه که بسه! پاتریک گفت یه یک و نیم ساعتی از مسیر مونده! این شد که دو سه تا دیگه گفتن: ما هم پیش این میمونیم که تنها نباشه! آگاهان گفتند:
یه عکس دست جمعی همونجا گرفتیم:

ما مسیر رو ادامه دادیم . تا حدود یک ساعتی دیگه که من دیدم امرا نمیشه ادامه داد. هوا سرد بود اون بالا ها و پاتریک هنوز داشت میدویید! کفم بریده بود. به برو بچز گفتم من همینجا میمونم. شما برید برگردید.
دراز کشیدم و شروع کردم به خوردن. هوا هم سرد رفته بود و خلاصه تا یه چرتی پشت یه سنگ زدم دیدم پاتریک اونطرف تر دنبال من میگرده! گفتم: برنامه رو عوض کردی؟ گفت نه رفتیم برگشتیم! گفتم: بیخیال! نگو اینا رفتن نیم ساعت دیگه بالا. ساک ساک کردن. برگشتن! پاتریک هم که به من رسیده بود موقع برگشت برو بچز حدود پونصد ششصد متر عقب تر در حال برگشتن بودن.
راه افتادیم به برگشت که بازم تو برگشت همه از پاتریک عقب موندیم. یه جا وسط راه وایسادیم که بقیه برسن به ما. تا همه رسیدن به هم. دویاره پاتریک راه افتاد به برگشت! بابا یه خورده استراحت هم بد نیست!

خلاصه بعد کلی راه رسیدیم به ایستگاه تلکابین. همونی که من اول فکر کردم آخر مسیرمون اونجاست! سوار شدیم و برگشتیم پایین!

بعد رفتیم یه رستوران و خوردیم و خوردیم و خوردیم. بعدش هم مینی گلف بازی کردیم تا حدود ۱۱:۳۰ شب. که بارون شدیدی شروع شد و برگشتیم.
خلاصه استادی که تو کوههای آلپ بزرگ شده باشه این حکایت ها رو هم داره!