پیش نویس:
سلام. بعد از انتخابات و خبر هایی که
هر لحظه روی نت آپ میشدند حال و هوای پست نوشتن از خاطرات فرنگ رفت.
پست سیاسی نوشتن هم که نه خاطره است و نه فرنگی. فلذا خاطرات فرنگ تحت
تاثیر شدید از حوادث اخیر، دست از نوشتن برداشت. لکن نمیشود که دیگر
ننوشت. نکته خیلی جالب این بود که دوستان هم غیبت خاطرات فرنگ رو ملاحظه
کردند و پی اینجانب این سایت و آن سایت میگشتند. خیلی خوشحال شدم از این
بابت و البته ناراحت از بابت های دیگه. بگذریم.
شنودندگان عزیز توجه فرمایید:
خاطرات فرنگ در برکلی (کالیفرنیا) به سر میبرد.
مقدمه:
۱۴ جون رفتم لایپزیگ برای شرکت تو
کنفرانس سیام. دو تا پرزنتیشن داشتم. یکیش رو اینوایتد اسپیکر بودم. توضیح
دقیق کنفرانس رو هم فاکتور میگیرم که محمد کامنت های کار یابی در امور
تبلیغات و ... برای خاطرات فرنگ ننویسه. جمعه ۱۹ جون از لایپزیگ برگشتم.
مستقیم از فرودگاه زوریخ رفتم دندونپزشکی برای معاینه فنی. آقای دکتر
زومبول تصمیم به ترمیم دندون خاطرات فرنگ گرفت و دو ساعتی خدمتشون بودم. و
دوباره به مرز ورشکستگی نیمه سنگین نزدیک شدم. خلاصه، از دست دکتر دندون
پزشک در رفتم و رفتم دانشگاه و بعد رفتم خونه که این ساک رو باز کنم و اون
ساک رو ببندم. شنبه ۲۰ جون مهدی از دوستای دانشکده فنی رو دیدم که از
سانتا باربارا برای اینترنشیپ اومده ای تی اچ. بعد ۳ سال هیچ فرق خاصی
نکرده بود. یک شنبه هم نشستم به ساک بستن و اینا که دوشنبه صبح (۲۲ جون) عازم
سانفرانسیسکو شدیم.
جای شما خالی. همش تو فکر مملکت و اخبار و بیانیه و
شورا و قس علی هذا. تمام روزنامه ها هم تا دلتون بخواد پر مطلب از ایران.
سانفرانسیسکو که رسیدم خیلی چک اینم زود انجام شد و سریع ساکم رو برداشتم
و با BART (قطار محدودهBAY) رسیدم سان رمون (SAN RAMON) که فردا صبحش به
شرکت دوست و برادر شورن وارد شوم. مقدمه رو همینجا تموم میکنم و خاطراه
سنگینی که برام تو این چند روز اتفاق افتاده (پیرامون شرکت) رو مینویسم.
پیشاپیش هم از اینکه نمیشه خنده دار بنویسم عذر میخوام چون اولا خاطره ای
که میخوام بگم اصلا خنده دار نیست و ثانیا حال و هوای مملکت هم اصلا خنده
دار نیست و اصولا این چند روز من آدم خنده داری نیستم...ها ها ها!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سه شنبه صبح زود رفتم شرکت. مراسم معارفه اینترنشیپ ها بود که با سخنرانی دیوید (سی ای او شورون) شروع شد. بعد از سخنرانی دیدم رئیس اومده دنبال من که خاطرات فرنگ بیا بیرون یه کافی با هم بزنیم. رفتیم بیرون از سالن که گفت: ببین خاطرات فرنگ یه موضوعی هست که باید بهت بگم. وکیل های شرکت تازه فهمیدن که ایرانی ها باید اکسپرت لایسنس داشته باشن تا بتونن تو شرکت کار کنن. من رو میگی. گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی اینکه باید یه سری کارای اداری انجام میشد که تو مجوز کار کردن تو شورن رو داشته باشی. اکسپرت لایسنس برای اینه که یه وقت تکنولوژی شرکت رو به ایران نبری. گفتم خوب این یعنی چی؟ گفت نمیدونم. وایسا بذار ببینیم وکیلا تماس بگیرن بهمون بگن چی به چیه. چهار شنبه هم رفتم سر کار و پنج شنبه صبح بهم گفتن که باید ببینیمت. رفتم دفتر رئیس که گفت میخوام یه هفته مرخصی بری. این پروسه لایسنس طول میکشه و از اون ور هم نمیتونی اینجا باشی تا لایسنس نداشته باشی. منم گفتم اوکی. اومدم خونه به همراه ۳ تا اینترنشیپ ایرانی دیگه که از استنفورد و لوس آنجلس اومده بودن. با ماشین رفتیم هف مون بی که طبیعت خیلی زیبایی داشت. حالمون هم گرفته بود و لی خوش گذشت. کمپس استنفورد هم رفتم که خیلی خیلی قشنگ بود. خلاصه نصف شب برگشتیم سان رمون و فرداش رئیس اومد دنبالم که بیا بریم خونه من. چمدونت رو هم بردار که چند روزی پیش من باش. ما هم بار و بندیل رو بستیم و رفتیم منزل آقای رئیس. یه خونه سه طبقه داره که بالای کوهه و رو به گلدن گیت.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اما اینا فقط قسمت خاطره ایش بود. نکته خیلی مهم همون اکسپرت لیسانسیه که براتون نوشتم. واقعیت اینه که اون روز یکی از سخت ترین روزهای زندگی ما بود. اینکه به عنوان ایرانی، به یه مدارک بیشتری نیاز داریم که بتونیم تو این شرکت ها کار تحقیقاتی کنیم. و بد تر از اون اینکه یهو وسط روز بیان بگن ما تازه فهمیدیم که شما ها این لیسانس رو میخواید و ما یادمون رفته بود و الان فهمیدیم و بنا بر این مرخصی برید تا ما براتون این لیسانس رو درست کنیم.
همون روز که از شرکت اومدیم بیرون، رفتیم با بچه ها دانشگاه استنفورد و دور هم نشستیم به حرف زدن. یکی میگفت: ما که اینجا درس میخونیم به امید اینکه برگردیم مملکت خودمون و بلکه یه کاری بتونیم اونجا بکنیم. الان که با این وضعیت به ما تو مملکت خودمون تروریست میگن و آدم حسابمون نمیکنن و رومون شلیک میکنن. اینجا هم که اینقدر مراحل قانونی یه کار تحقیقاتی اساسی سخته که یه وقتا نمیشه کار کرد. عملا از همه دنیا مونده شدیم.
یکی دیگه میگفت چند تا از بچه های ایرانی تو برق دانشگاه برکلی همین چند روز پیش تصمیم میگیرن با هم برگردن مملکت خودمون که مصادف میشه با این حوادث اخیر و کشت و کشتار مردم تو خیابونا و ... یکی دیگه گفت ببینین رفقا. اومدیم تو یه کشوری که روز و شب تو مملکت خودمون بهش فحش میدیم، پول درس خوند و تحقیقمون رو هم دارن میدن، بهمون اجازه تحقیقات اساسی هم میدن منتها با سختی های خودش و اون سختی ها باعث میشه که ما بهمون بر بخوره. تو مملکت خودمون یادتونه راست و چپ بهون توهین میشد. از راننده تاکسی که قانون رانندگی رو رعایت نمیکرد و تا بهش چیزی میگفتی بهت هرچی از دهنش در میومد میگفت؟ یا دستگیره بالا بر شیشه رو برمیداشت که یه وقت بلندش نکنی؟ یا منشی های دانشکده که جواب سلام آدم رو هم به زور میدادن یادتونه؟ با وضع رانندگی تو خیابونا و قانون مداری مسوولا. اینم از انتخاباتمونه. که مردم میان اعتراض کنن و بر اساس قانون اساسی مردم حق دارن تظاهرات کنن و ذکر شده که هیچ قانونی نمیتونه این حق رو از مردم بگیره. بعد به مردم معترض جدای از خطاکار بودن یا درست کار بودن لقب های نادرست و عجیب و غریب میدن. خدا وکیلی صبح و شب تو مملکت خودمون جنگ اعصاب نداشتیم تو این دانشگاه و مترو و تاکسی و بانک و مهر خروج و تست کنکور و ... . بعد الان تو کشور اینا بهمون میگن یه لیسانس میخواید که بتونین تو یه همچین شرکتی کار کنین اینشکلی بهمون بر میخوره؟
بحث تو دانشگاه استنفورد بحث مفصل و جالبی بود. جدای از محتوای بحث، اینکه خیلی ها جدی دوست دارن کار کنن و کار یاد بگیرن و بعد برگردن مملکت خودمون برای خاطرات فرنگ جای بسی خوشحالی داشت.
فعلا خاطرات فرنگ منتظر لیسانسه. اگه صادر نشه برمرگرده سوییس. چند روز دیگه معلوم میشه چی به چیه. مخلصیم.